تبليغاتX
سکـــــــوت عـــشق
خاطرات
سلام

امروز  دهیمن سالگرد عاشقی منه....

۱۰ سال..........

ولی بهتره بگم ۹ سال...

چون عشق ۴ ماه پیش منو تنها گذاشت و ازدواج کرد....

خیلی سخته آدم تنها باشه...

مثل کسی میمونه که بی هدف حرکت کنه...

تنهایی....

مهمتر از همه چیز خاطراته...

خیلی خاطره دارم..

هر جایی که میرم...به هر جایی که نگاه میکنم برام پر از خاطرس...

به گذشته یه پل میزنم...

جلو آینه ایتسادم...

دارم به سر و صورتم میرسم ..خیلی خوشحالم چرا چون دارم میرم عشقم رو ببینم.........

وای چه روزایی بود...

همش شادی...خنده...یک کلمه..عشق

از موقعی که عاشق شدم........برا عشم شعر  و..مینوشتم ...

بعد رفتن اون اینجا هم سوت و کور شد و بوی غم گرفت...

من اینارو برای کسی نمینویسم...

برای خودمه..

میخوام چند سال دیگه که این صفحات رو مرور کنم...ببینم چی نوشتم...........

خیلی دلم پر بود...

بعض کردم..

نیمدونم چیکار کنم...

فقط اینو بگم...

خدایا...

هیچ کس رو چشم انتظار عشقش مذار...

همین

یا حق

|+|نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط مسافر |
تقدیر

مردم اشتباهات زندگیشان را روی هم میگذارند و غولی به نام تقدیر میسازند تقدیر به شانس و اقبال بستگی ندارد بلکه به انتخاب خود ما وابسته است ما خود تقدیرمان را هر روز و با افکاری که به انها می اندیشیم رقم میزنیم یک فکر اگر به طور مداوم در ذهن نگه داشته شود سرانجام ما را به عمل وا می دارد عمل نیز وقتی تکرار شود به صورت عادت در میآید و این عادات ماست که شخصیت ما را می سازد شخصیت فرد هم تقدیر او را تعیین میکند اگر بخواهیم که تقدیر خود را تغییر دهیم باید از افکارمان شروع کنیم یعنی پیش از هر چیز افکارمان را تغییر دهیم باید ذهن را از تمامی آلودگی ها یی که طی سالها در آنجا رسوب کرده است پاک کنیم آلودگی هایی چون شهوت - نفرت - تعصب - غرور - خود خواهی - خساست - آز - نخوت - حسادت - غبطه - بدخواهی - ترس ـ اظطراب ـ افسردگی - ناامیدی و ----- و در عوض ذهن خود رااز  عشق - سرور - پاکی - دعا -دلسوزی - یاری - شکوفایی و موفقیت پر کنیم سالم ترین انسان کسی است که موفق ترین افکار را دارد

جي .پي واسواني

 

|+|نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مسافر
فراموش شده

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

           هر که با ما بود از ما می گریخت

                     چند روزی هست حالم دیدنیست

                        حال من از این و آن پرسیدنیست

                                   گاه بر روی زمین زل می زنم

              گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ فالم را گرفت

 یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 نمی گویم فراموشم مكن هرگز فقط گاهی به یادآور اسیری راكه میدانی

 از یادش نخواهی رفت

|+|نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط مسافر |
امید....

سلام دوستان...

نماز و روزهاتون قبول

این داستان خیلی قشنگه..

گفتم بزارم بخونید خالی از لطف نیست


کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

www.sookooteshgh.blogfa.com

|+|نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط مسافر |
رفتی............

 

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس

به لحن آب نمناك باران

نمي دانم شنيدي برنگشتي

و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد

نگاهش كردم و چيزي به من نگفت

توو هم در انتظار يك بهانه

از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمناكي ست اين عشق

ببين با سرنوشت من چها كرد

تو هم اين رنجش خاكستري را

ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مثل باران

فضاي خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم

فقط يك لحظه باريدي و رفتي

دلم پرسيد از پروانه يك شب

چرا عاشق شدي در عجيبي ست

و يادم هست تو يك بار اين را

ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط يك شب نيازم را ببيني

ولي در پاسخ اين خواهش من

تو مثل غنچه خنديدی و رفتي

دلم گلدان شب بو هاي رويا ست

پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار

كنار خانه روييدي و رفتي

تمام بغض هايم مثل يك رنج

شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن

به جاي غصه ترسيدي و رفتي

غروب كوچه هاي بي قراري

حضور روشني را از تو مي خواست

تو يك آن آمدي اين روشني را

بروي كوچه پاشيدي و رفتي

كنار من نشتي تا سپيده

ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستيدي و رفتي

نمي دانم چه مي گويند گل ها

خدا مي داند و نيلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا هميشه

تو از اين شهر كوچيدي و رفتي

جنون در امتداد كوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه

مرا ديوانه ناميدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را

نمي داني كه من آن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن را

به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابريست

پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري

دل من را كشانيدي و رفتي

پريشان كردي و شيدا نمودي

تمام جاده هاي شعر من را

رها كردي شكستي خرد گشتم

تو پايان مرا ديدي و رفتي

رفتی


آواز عاشقانه ما در گلو شکست

                                 حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

                                   تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده دلم

                                  آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ، دل نداد

                                   ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدم خواب بود

                                    خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

< بادا > مباد گشت و مبادا به باد رفت

                                   < آیا > زیاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

                                   نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم  که با تو خداحافظی کنم

                                 بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 




عاقبت خانه ای می‌سازم
 
توی خوابی شیرین
 
خوابی از این شب ها
 
شبی از آرامش
 
 یک شب بی فردا
 
سفری خواهم کرد خالی از فکر و خیال
 
مرکبم رام و خموش  در سکوتی مرموز
 
دور خواهم شد دور
 
 دور از اندیشه و وهم
 
عابری خسته ز راه آخر کوچه روز
 
خانه ام رویاییست پشت یک بیشه ز خواب
 
آسمانش نیلی روزگارش شیرین با شبی از مهتاب
 
کینه ها می مانند غصه ها می مانند آه ها رفته به باد
 
خنده را خواهم برد خاطری از یک دوست
 
کوله بارم این هاست می روم باداباد
 
خانه ام در خوابیست
 
که مرا سوی خود خواهد کشید
 
بعد یک روز بلند که پرم از بودن
 
خسته از رفتن ها خسته از دیدن ها
 
خواب یک دشت بزرگ خواب شیرین خیال
 
خانه ای خواهم دید
 
 
خواب می بینم باز
 
خانه ای خواهم ساخت
 
گرم و آرام و خموش
 
آه کو آن شب ناب
 
هر شب از این شب ها می روم خواب و هنوز
 
کوله بارم بر دوش.
 


|+|نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط مسافر |
فریاد..........
 

درد من كهنه درديست در منِ من 

درد من را نيست هيچش عادت اين دل من

درد من عشقِ در انتظار است

درد من التهاب در انتظار است

درد من سوز درون است

درد من از توانم برون است

درد من دوستي بي ادعاست

درد من بريدن از من و رو به ماست

درد من صورت محبوب من است

درد من هبوط در معشوق من است

درد من تنهايي در قربت است

درد من نگاه دائم بر فطرت است

درد من زخمي نا شكيب است

درد من بغضي با من عجين است

درد من گلايه مندي در سكوت است

درد من خنديدن بر سقوط است

درد من وجودم را به پايان است

درد من را در مان تنها مهربان است

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط مسافر |
موج

تو در چشم من همچو موجي

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات مي كشاند بسوئي

نسيم هزار آرزوي فريبا

 

تو موجي

تو موجي و درياي حسرت مكانت

پريشان رنگين افق هاي فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

 

تو دائم بخود در ستيزي

تو هرگز نداري سكوني

تو دائم ز خود مي گريزي

تو آن ابر آشفته نيلگوني

 

چه مي شد خدايا ...

چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟

شبي با دو بازوي بگشوده خود

ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم

 

تقدیم با عشقwww.sookooteshgh.blogfa.com

|+|نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط مسافر |
گم شدم در این هیاهو گم شدم

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم!

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها !

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من !

|+|نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط مسافر |
.....................
www.sookooteshgh.blogfa.com

|+|نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط مسافر |
ترا دوست میداشتم

ترا دوست میداشتم

ترا دوست میداشتم

کسی چه میداند که عشق تو هنوز در دلم پایان نیافته است

ولی بیمی به د ل راه مده

من از این دلدادگی نا آگاهم

زیرا سوگند یاد کرده ام که دیگر آرامش ترا بر هم نزنم

ترا دوست میداشتم

خموش وشرم آگین و رشکناک تا مرز پریشانی

به خدا سوگند

ترا آنچنان دوست میداشتم که آرزومندم

دیگری بتواند ترا همچو من

دوست بدارد    ....

|+|نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط مسافر |
قرباني

قرباني 

 

 امشب بر آستان جلال تو

آشفته ام ز وسوسه الهام

جانم از اين تلاش به تنگ آمد

اي شعر ... اي الهه خون آشام

 

ديريست كان سرود خدائي را

در گوش من به مهر نمي خواني

دانم كه باز تشنه خون هستي

اما ... بس است اينهمه قرباني

 

خوش غافلي كه از سر خودخواهي

با بنده ات به قهر چها كردي

چون مهر خويش در دلش افكندي

او را ز هر چه داشت جدا كردي

 

دردا كه تا بروي تو خنديدم

در رنج من نشستي و كوشيدي

اشكم چون رنگ خون شقايق شد

آنرا بجام كردي و نوشيدي

 

چون نام خود بپاي تو افكندم

افكنديم به دامن دام ننگ

آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد

 

آئينه اميد مرا بر سنگ؟

در عطر بوسه هاي گناه آلود

رؤياي آتشين ترا ديدم

همراه با نواي غمي شيرين

 

در معبد سكوت تو رقصيدم

اما ... دريغ و درد كه جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس ... اي اميد خزان ديده

 

كو تاج پر شكوفه نام من؟

از من جز اين دو ديده اشگ آلود

آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟

اي شعر ... اي الهه خون آشام

ديگر بس است ... اينهمه قرباني!

|+|نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط مسافر |
افسانه تلخ

افسانه تلخ

 

 نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهي زني دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود

كه زار و خسته سوي آشيان رفت

 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 

به چشمي خيره شد شايد بيايد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چيزي نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 

شبي در دامني افتاد و ناليد

مرو! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

 

 چرا اميد بر عشقي عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

 

چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهي چو خورشيدش برآمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 

به جامي باده شورافكني بود

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي

به قلب جام از شادي مي افروخت

 

شبي ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزاني هوس ريخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

  

كنون، اين او و اين خاموشي سرد

نه پيغامي، نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 فروغ فرخ زاد

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط مسافر |
عشق یعنی...

عشق یک جوشش کور است

 و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

 

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

 

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

 

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

 

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

 

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

 

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

 

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

 

در عشق رقیب منفور است،

 در دوست داشتن است که: “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

 

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”

 

دکتر علی شریعتی

|+|نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط مسافر |
تنها تر از تنها

 

هوای آسمانِِِِِِِِ دیده ابرسیت

پر از تنهایی نمناک

 هجرت

تو تا بیراهه های بیقراری

دل من را کشانیدی و

 رفتی

کنار دیدگانت

 چشمه ای بود

و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست

ز آب چمه نوشیدی و

رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

ره کردی شکستی خُرد گشتم

تو پایان مرا

 دیدی و

 رفتی...

|+|نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مسافر |
داستان
داستانی را که در زیر می خوانید یک داستان واقعی و زیبا است که شما را به خواندن آن دعوت می کنیم.

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآنDes Moines در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

اما، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. اما او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." اما امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد اما هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم اما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البته خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم. بسیار تعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کل برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتد خود او را تشویق کردند.

سخت متأثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟"

صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم. و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتی به کسی فرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

|+|نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط مسافر |
آخرین نوشته ها
خاطرات
تقدیر
فراموش شده
امید....
رفتی............
فریاد..........
موج
گم شدم در این هیاهو گم شدم
.....................
ترا دوست میداشتم
..........................................................